تبليغاتX
دستنوشته های تنهایی

دستنوشته های تنهایی

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

ای بی تو دلِ تنگم بازیچه توفانها

چشمانِ تب آلودم باریکه بارانها

 مجنونِ بیابانها افسانه مهجوری است

لیلای من اینک من... مجنون خیابانها

 آویخته دردم ، آمیخته مردم

تا گُم شوم از خود گُم ، در جمع پریشانها

 آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد در تنگه دالانها

 با این تپش جاری ،تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، برشیشه دکانها

 با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار

تنهایی فواره ، در خالی میدانها

 در بستر مسدودم با شعر غم آلودم

آشقته ترین رودم در جاری انسانها

 دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده

تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها

"حسین منزوی"

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11 توسط احسان | |

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم.

اما... نه:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دستِ تو بود و دستِ من،

-این دوستان پاک-

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پُل بزرگ

-پیوند دست ها-

دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

.

.

.

"فریدون مُشیری"

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17 توسط احسان | |

در خواب چراغ تا سحر دَستم بود

در خواب کلید هر چه در ، دَستم بود

 زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دستِ تو در دستم بود

"ایرج زبردست"

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11 توسط احسان | |

تو نیستی و پاییز

از چشمهای مرد عاشقی

شروع شده است که

تمام درختان را گریسته است

در سوگ رفتنت.

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

"کامران فریدی"

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17 توسط احسان | |

گشته در رویش نگاهم محو ...

مانده در چشمم نگاهش مات

باز هم او را توانم دید ؟!

آه ! کی دیگر ، کجا ، هیهات ...

"مهدی اخوان ثالث"

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11 توسط احسان | |

باد که می آید

خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن ،

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت...

"گروس عبدالملکیان"

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11 توسط احسان | |

شبي خوش است

مي خواهم

گيسوانت را بشنوم

لب مي گشايي

نسيم شبانگاه

سراپا گوش مي شود

كلام تو سر انجام

آغوش مي شود...

"عمران صلاحي"

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12 توسط احسان | |

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
این جا، واکنون...
کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط...
و جهان از هر سلامی خالی است.

"احمد شاملو"

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 1 توسط احسان | |

نه!

این‌ها کاغذی نیستند

که بادِشان ببَرَد

پاره سنگی که رویِ رویاهایم گذاشتی بردار

رویِ باد بگذار

رویاهایِ من‌اند

که باد را بهم ریخته‌اند...

" شهاب مقربین"

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18 توسط احسان | |

ممكن است...
ممكن است چند روز ديگر
جيب هايم پر شود از برف
ممكن است چند روز ديگر
نامه هاي گرسنه برسند و
شرم،سيگاري برايم بگيراند
ممكن است ناگهان چايي يام سرد شود
ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه
سينه هام از دل
دلم از صدا
صدايم از گريه...
ممكن است...

 "بروژ آکرهای"

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 12 توسط احسان | |

Design By : Night Melody